ندایی آمد . . .

ندایی آمد . . .

ای آسمان بیا تا بر دوشت امانتی را بگذارم

تا جاودانه باشی و بزرگ . . .

آسمان نگاهی کرد بار امانت سنگین است . . .

ندایی فراگیر بار دگر گوش ها را نواخت. . .

ای کوه بیا تا بر دوشت امانتی را بگذارم

تا جاودانه باشی و بزرگ . . .

کوه نگاهی کرد و از این امانت شانه خالی کرد

صدایی آمد موجودی بسیار کوچک تر از کوه و آسمان

نمی دانم شاید دیوانه بود یا عاشق و شاید هم مست

بار امانت را پذیرفت . . .

خداوند نگاهی کرد جثه کوچکی دارد

ولی قلبی بزرگ و بی نهایت همانا این انسان لایق این امانت است .

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعـه فـــال به نام من دیوانه زدند

/ 3 نظر / 6 بازدید
نیمای دورازدیار

کس چو حافظ نگشود از رخ اندیشه نقاب تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند -------- سلام دوست خوب من[گل] زیبا بود... از حضور سبزتون در کلبه محقر نیما ممنونم[گل]

دریا

واقعا خدا ما همه را مجنون آفرید چون خود عشق بازی را دوس دارد[گل]

طاهری

[گل]ممنون از اینکه بهم سر زدید.راستی نماز روزه هاتون قبول.وبلاگ زیبایی داری ولی اهنگشا عوض کن یکم تکراری شده[منتظر]