ندایی آمد . . .

ای آسمان بیا تا بر دوشت امانتی را بگذارم

تا جاودانه باشی و بزرگ . . .

آسمان نگاهی کرد بار امانت سنگین است . . .

ندایی فراگیر بار دگر گوش ها را نواخت. . .

ای کوه بیا تا بر دوشت امانتی را بگذارم

تا جاودانه باشی و بزرگ . . .

کوه نگاهی کرد و از این امانت شانه خالی کرد

صدایی آمد موجودی بسیار کوچک تر از کوه و آسمان

نمی دانم شاید دیوانه بود یا عاشق و شاید هم مست

بار امانت را پذیرفت . . .

خداوند نگاهی کرد جثه کوچکی دارد

ولی قلبی بزرگ و بی نهایت همانا این انسان لایق این امانت است .

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعـه فـــال به نام من دیوانه زدند